يکشنبه ۲۴/۴/۸۶

سلام

این روزا به شدت خسته و کسل هستم .... گرمای هوا خیلی اذیتم می کنه جوری شدم که شبها یک کیسه یخ زیر پاهام باید بذارم تا بتونم بخوابم احساس می کنم پاهامو توی تنور گذاشتن.... با این وضع مزخرف بنزین هم دیگه توی ماشین نمی تونم کولر روشن کنم عصر که می سرم خونه همش تهوع و سرگیجه دارم

حوصله ام به شدت سر رفته دلم یک سفر کوچولو به یک جای خنک می خواددددددد ولی دکتر بهم اجازه سفر نداد!

دپرس شدم

کار شرکت هم که ...... نمی دونم چی بگم که عمق فاجعه مشخص بشه.... خوشبختانه با وجودی که الان تنها کسی که وضعیت منو نمی دونه خواجه حافظ شیرازی است هیچ کس هیچ کس حتی یک ذره مراعات حالمو نمی کنه

حتی بعد ازظهرها که خیلی خسته می شم با ترس و لرز نیم ساعت میرم توی نمازخونه استراحت می کنم و بعدش کلی متلک میشنوم!

به قول گیلاسی تف به این زندگی!

البته قسمت عمده ناراحتی من مربوط میشه به یک آدم عوضی

حدود 5سال پیش یک  عوضی سر راه من قرار گرفت و بهم پیشنهاد ازدواج داد از همکارام بود...اون موقع به خاطر یک سری مسائل ( که هیچوقت باعث و بانی اش که صمیمی ترین دوستم بود رو نمی بخشم ) شرایط روحی بسیار بدی داشتم و بهش گفتم روی پیشنهادت فکر می کنم در صورتیکه هر موقع دیگه ای که بود بدون شک جواب منفی رو درجا بهش می دادم

بعد از گذشت چند ماه خیلی اتفاقی در جریان تحقیقاتی که بابا و عموم انجام دادن کاشف به عمل اومد که آقا سابقه اعتیاد داره و همین قضیه باعث شد که خانواده ام شدیدا با این ازدواج مخالفت کنن که خودش زیر بار نرفت و می گفت اون آقائی که اینو گفته با پدرم دشمنی داشته بعد از یک مدت کوتاه که با دقت بیشتری زیر نظر گرفتمش بهم ثابت شد که داره دروغ میگه و به شدت ازش بدم اومد و گفتم که دیگه منو فراموش کنه

بعد از اون روز مزاحمتهاشو شروع کرد خونمون زنگ زد و در رابطه با من به مامانم کلی مزخرف و دروغ گفت همون شب بابام خونشون زنگ زد و به پدرش گفت اگه یکبار دیگه پسرت مزاحمت برام ایجاد کنه ازش شکایت می کنم پدرش کلی معذرت خواهی کرد

 یکبار هم به خودم زنگ زد و هر چی از دهنم در اومد بهش گفتم و قطع کردم

دیگه بعد از اون ماجرا مجبور شدم استعفا بدم و از اون سازمان بیام بیرون چون نمی تونستم جای باشم که قیافه نحسشو ببینم

یک هفته ای موبایلم دست عمومم بود و اون فقط یکبار زنگ زد و تا صدای عموم رو شنید قطع کرد

من هم یک ماهی بیکار بودم و کار پیدا کردم

بعدها شنیدم به خاطر مزاحمتهایی که برای من ایجاد کرده بود یک مدت کوتاه بعد از استعفای من اون رو هم اخراج کردن

تا مدتها دچار مشکل روحی شده بودم تا اینکه چند ماه بعدش یک روز دوباره تماس گرفت ... توی شرکت بودم ... یکی از همکارام که خیلی بهش اعتماد داشتم  بهش گفتم یک مزاحم دارم جوابشو بده

اونهم بهش گفت این خط واگذار شده و من خبری از صاحب قبلیش ندارم و دیگه تموم شد

 

4 سال بعد!

2-3 ماه پیش یک روز عصر خیلی خسته بودم خوابیده بودم برام پیغام اومد اصلا حالشو نداشتم بلند شم برم ببینم کیه فکر کردم حتما یکی از بچه ها جوک فرستاده

یک ساعت بعد که که یادم افتاد دیدم از یک شماره ناشناس برام یک پیغام اومده که " من خیلی بهت بدی کردم منو ببخش من دچار یک بیماری خونی شدم و حالم اصلا خوب نیست"

اولش گفتم حتما اشتباه شده ولی یک مرتبه انگار بهم الهام شد اون عوضیه براش زدم " شما؟" جواب داد و خودش معرفی کرد

منم زدم " بجا نمیارم حتما اشتباه گرفتین"

ولی شمارشو سیو کردم

دیروز توی جلسه بودم موبایلم زنگ خورد دیدم همون شماره اس ...سریع ریجکت کردم و دیگه زنگ نزد نیم ساعت بعدش خودم زنگ زدم می خواستم بهش بگم بعد از 5 سال حرف حسابت چیه؟ من ازدواج کردم و بچه دار شدم و فقط برای تو آرزوی مرگی همراه با خواری و ذلیلی می کنم

ولی هر چی زنگ خورد گوشی رو برنداشت و دیگه خبری نشد

خوشبختانه همون اوایل ازدواجمون من همه چی رو به آرمان گفتم همیشه از این می ترسیدم که یک وقت تو کوچه و خیابون و جایی باهاش روبرو بشم و برام دردسر درست کنه ولی وقتی آرمان خودش کاملا در جریان باشه اون دروغگو هم هر غلطی دلش بخواد می تونه بکنه

البته خانواده ام شدیدا تاکید داشتن این قضیه از آرمان مخفی بمونه که آبروی من نره! ولی خودم از اینکه به آرمان گفتم خیلی راضیم چون الان که بهش گفتم زنگ می زنه خیلی راحت گفت به جهنم فدای سرت انقدر زنگ بزنه که خسته بشه خیلی ناراحتی موبایلتو روی موبایل من دایورت کن

آرمان از نظر روحی خیلی پشتیبان منه و این برام کافیه حقیقش هم که من کاری نکرده بودم اون آدم از من خواستگاری کرد و بعد از چند ماه من به این نتیجه رسیدم که ما به درد هم نمی خوریم نه نامزد بودیم نه دوست نه چیز دیگه ولی از طرف خانواده به من تفهیم شده بود که من آبروریزی بزرگ انجام داده بودم!

می خوام خطمو عوض کنم آرمان نمیزاره می گه چرا به خاطر یک دیوونه می خوای خطی که 6-7 ساله داری ازش استفاده می کنی رو عوض کنی؟ می گه این شماره رو خیلی از دوستها و همکارات دارن

ولی امروز بهش گفتم اگه فقط یکبار دیگه زنگ بزنه عوضش می کنم حتی با دیدن شماره اش چندشم می شه

می دونم اون نمی تونه هیچ غلطی بکنه فقط من اعصابم خورد می شه دلم می خواست یک سالی از زندگیمو shift+delete  می کردم

بعد از اونکه بهش گفتم نه هیچ وقت براش مزاحمتی ایجاد نکردم نمی دونم چرا بعضی آدمها به خودش اجازه میدن که برای بقیه دردسر درست کنن

بچه ها فقط برام دعا کنید که سایه شوم این آدم از زندگی من پاک بشه خدا خیلی بهم کمک کرد که خام حرفهاش نشدم و باهاش ازدواج نکردم مطمئنم الان یا توی تیمارستان بودم یا بهشت زهرا یا در بهترین حالتش طلاق گرفته بودم و خونه بابام بودم

هیچوقت خودمو نمی بخشم که چرا به این آدم همون لحظه اول نگفتم "نه"

هیچوقت

از موقعی که باردار شدم احساسم نسبت به آرمان تغییر کرده زندگیمو دوست دارم خودمو مسئول یکی دیگه می دونم ... همش دارم براش برنامه ریزی می کنم.... می خوام زندگیمو بکنم چرا این عوضی نمی زاره؟ آخه بعد از 5 سال چی ازم می خواد؟ یعنی انتظار داره من همچنان مجرد مونده باشم؟ یا اینکه اگه مجرد هم باشم به انتظار روزی نشستم که دوباره بیاد سراغم؟؟؟؟

خدایا چکار کنم؟

 

  
نویسنده : ترنم ; ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸٦

چهارشنبه ۶/۴/۸۶

سلام

چند روز پیش یک آقایی رو از موسسه کیش آورده بودن برای تعیین سطح بچه ها

از مدیر عامل امتحان گرفتن تااااااااااااااااا کارمندهای دون پایه!

اون روز من خیلی سرم شلوغ بود و آخرین نفر بودم که رفتم امتحان دادم....البته اگه از آموزش زنگ نمی زدن که اگه نیایی با بیل میائیم سراغت نمی رفتم

رفتم توی اتاق امتحان به آقاهه گفتم ببینید من خیلی سرم شلوغه زود تمومش کنید که خیلی کار دارم اصلا به نظر من منو بذارید LEVEL 1 چون مکالمه من ضعیفه

آقاهه منو یک کمی با دهن باز نگاه کرد گفت بخدا زیاد وقتتون رو نمی گیرم! حدود پنچ دقیقه توی اتاق امتحان بودم و در طول این مدت 2 بار هم موبایلم زنگ زد و 10 بار هم من ساعتم رو نگاه کردم

آقاهه فکر کرد تمام پروژه روی انگشت کوچیکه من می چرخه !

امرزو بهمون یک برگه دادن بعنوان معرفی نامه به کیش.... من LEVEL 1 قبول شدم!!!!!!!!!!!!!! چقدر یارو حرف گوش کن بود

مدیرعامل که یک پاش اینجاست و یک پاش آلمان هم  I1

ًقبول شده!!!!!!!!

گفتن هر موسسه ای خواستیم می تونیم بریم و فاکتور بیاریم هزینه اشو شرکت میده اولش نمی خواستم برم ولی حالا که دیدم همه بچه ها دارن میرن دنبال ثبت نام و کلاس و ....منم دلم خواست!

فردا می خوام برم سفیر ثبت نام کنم ...به خونمون خیلی نزدیکه و برای رفت و آمد اذیت نمیشم

فقط با این شکم گنده کلاس رفتنم یک کم خنده داره ولی بد هم نیست با نی نی بری کلاس!

  
نویسنده : ترنم ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ تیر ،۱۳۸٦

يکشنبه ۳/۴/۸۶

سلام

هورااااااااااااا آقای مدیر به مدت ده روز تشریف بردن تعطیلات تابستونی ! از اونجایی که همیشه مثل گربه!  کمین کرده و ماها رو داره می پاد طفلکی خسته شده و احتیاج به تجدید روحیه داره و بنده خدا فقط هم باید برای رفرش شدن سری به بلاد کفر بزنه !!!!!

روز آخری هم بهم مژده داد که نامه زدم و شما رو بعنوان جانشینم معرفی کردم!!!! از اونجایی که اتوبوس جهانگردی سالی یکبار از دم در شرکت ما رد میشه مطمئنا برنامه شو یکجوری تنظیم می کنه که همین هفته از این ورا رد بشه! حالا هر چی مصیبته این یک هفته به سر من نازل میشه.

خلاصه من الان رئیسم! سعی کنید با من که صحبت می کنید خیلی درست صحبت کنیداااااااااا!

------

دیروز خونه خودمون رو اجاره دادیم ده روزی بود به همون آژانسی که برام خریده بود سپرده بودیم که اجاره بده ولی نتونسته بود...من هر چی می گفتم به جای دیگه بسپریم آرمان هم که آخر اخلاقیات! می گفت همینها باید اجاره بدن خلاصه دیروز با لیفتراک بلندش کردیم رفتیم همون بنگاه که ببینیم چه خبر؟ به من گفت بشین تو ماشین ولی من راه افتادم دنبالش که خودم ببینم چه خبر؟!

دیدم به به مسئول اجاره شون یک پسر بچه اس که کتاب  کنکور جلوش بازه داره درس می خونه!

به آرمان گفتم یعنی واقعا تو فکر می کنی این یک الف بچه می تونه خونه اجاره بده؟؟؟؟ اونهم گیر داده بود که نه این بچه خوبیه و .....

خلاصه به هزار ترفند راضی شد که به بنگاهی که سر کوچه مون هم بود بسپره اونهم گفته بود دو روزه اجاره میدم ما هنوز خونه نرسیده بودیم که زنگ زد گفت یک مشتری دارم که کاملا با شرایطتون می خونه فقط یک مشکلی که هست یک پیرزن و پیرمرد هستن با سه تا بچه هاشون. البته بچه هاشون همه بزرگن! اولش آرمان گفت نه تعدادشون زیاده صدای همسایه ها درمیاد بعدش که قطع کرد گفتم گناه دارن بعدش هم که پنج تا آدم بزرگ می خوان چیکار کنن؟ مگه می خوان توی خونه بدون و فوتبال بازی کنن

خودش هم ناراحت شده بود زنگ زد گفت قرار بزاره خلاصه بعد از 6 ساعت یارو خونه رو اجاره داد

زن و شوهره همسن و سال بابا و مامان خودم بودن و با پسرشون اومده بودن پسرشون هم تقریبا 28-29 ساله بود

خیلی ناراحت شدم که چرا آدم بعد از اینهمه سال کار با وجود سه تا بچه بزرگ بازم باید اجاره نشین باشه برای یک 75 متری به مردم  التماس کنه...ما که دو نفر و نصفی آدم هستیم نتونستیم توی اون خونه زندگی کنیم گفتیم کوچیکه حالا 5 تا آدم بزرگ که هر کدومشون یک حریم خصوصی لازم دارن باید توی این شرایط زندگی کنن...می گفتن 20 روزه دنبال خونه هستیم هر جا میریم میگن تعدادتون زیاده

 به ظاهر که آدمهای محترمی بودن خدا کنه هیمنجوری هم باشن که مشکلی پیش نیاد

 

آرمان یک خونه کوچیک 50متری طرفهای شرق تهران داره که از پدرش بهش ارث رسیده و متاسفانه چون این خونه دو طبقه است و یک طبقه اش رو خواهر ناتنی اش می شینه و سند جداگانه نداره قابل فروش نیست و اونجا رو رهن کامل دادیم

چند روز پیش مستاجرش زنگ زده بود که ببینه چقدر می خواهیم اضافه کنیم ولی بندگان خدا خیلی وضع خوبی ندارن

یک زن و شوهرن که باهم دختر خاله و پسر خاله هستن و یک بچه 2-3 ساله دارن که عقب افتاده اس و خود مرده هم کارگره و ماهی 200 تومن حداکثر حقوق می گیره

پارسال 300 تومن به رهن خونه اضافه کردن در عرض یکسال فقط 300 تومن تونسته بودن پس انداز کنن همش می ترسیدن که آرمان پول بیشتری بخواد ولی وقتی دیدمشون اینقدر دلم سوخت که به آرمان گفتم تروخدا اصلا ازشون نگیر آرمان هم هر چی گفت یارو گفت نه من این پول رو برای همین کار کنار گذاشتم و پس نگرفت

امسال هم با وجود اینکه اجاره خونه ها خیلی بالا رفته با ترس و لرز زنگ زدن و آرمان هم گفت آقا هزار تومن هم نمی خواد اضافه کنی طرف خیلی خوشحال شده بود

 

میگن توی این دنیا دست به دست سپرده اس دیگه

----

مادربزرگم خدابیامرز همیشه می گفت دختر روزی شو با خودش میاره از روزی که فهمیدم باردارم خدا درهای نعمتشو روی ما باز کرده بلاخره تونستیم خونه بخریم از جاهایی که اصلا فکرشو نمی کردیم خدا برامون جور کرد درسته که خونه بزرگی نیست ولی هم منطقه اش خوبه و هم قیمتش خیلی مناسب بود

 توی این وانفسای گرونی مسکن اگه دیر جنبیده بودیم همینم نمی تونستیم بخریم

کلی هم بدهی بالا آوردیم ولی خدا داره از در و دیوار برامون میرسونه

جایی که دلمون می خواست هم تونستیم خونه اجاره کنیم با اجاره ایی که خیلی به ما فشار نمیاره

نمی تونم شکر خدا رو بجا بیارم.... فقط از خدا می خوام نی نی خوش روزی ما سالم و صالح باشه

  
نویسنده : ترنم ; ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ تیر ،۱۳۸٦

سه شنبه ۲۹/۳/۸۶

سلام

هفته بسیار سختی رو گذروندم...واقعا که اسباب کشی کار بسیار سختیه

تمام کارهامون با هم قاطی شده بود... قرار بود دوشنبه بریم محضر برای سند زدن خونه ای که خریدیم که به خاطر نقص پرونده موکول شده بود به چهارشنبه

برای تمیز کردن خونه کارگر پیدا نمی کردم ...کارگر مامانم مریض شده بود و عمل قلب داشت خواهر آرمان یکی رو پیدا کرد قول داده بود و یک مرتبه شب آخر زنگ زد گفت نمیام!

با وجود وضعیت خودم هم که نمی تونستم چیزی رو جابجا کنم برای بسته بندی اثاثیه خیلی اذیت شدم

همه هم گرفتار بودن و هیچ کس نبود به دادم برسه...داشتم از دلشوره می مردم هر روز که می رفتم خونه فقط مات و مبهوت مونده بودم که چیکار کنم یک کمی جمع و جور می کردم کمرم درد می گرفت نمی تونستم ادامه بدم

خلاصه صبح چهارشنبه به یکی از شرکتهای خدماتی زنگ زدم برام یک کارگر بفرسته صبح اول وقت هم با آرمان رفتیم بانک که کارهای وام رو انجام بدیم فروشنده خونه هم از 8 صبح رفته بود دم محضر بست نشسته بود و هی زنگ می زد که پول چی شد؟!

آخرش هم صبح کار محضر تموم نشد گفتن ساعت یک بیاین برگشتم خونه  دنبال مامان آرمان و رفتیم خونه جدید کارگر رو راه انداختم ظهر دوباره رفتیم محضر ...کارشو انجام دادیم و سریع برگشتیم خونه.... تا شش بعد از ظهر کارگرها بودن بعد از رفتنشون خودمون یک کمی جمع و جور کردیم و برگشتیم خونه قدیم!

دیگه از کمردرد رو پا نبودم....فقط تونستم به زور دوش بگیرم و دراز بکشم نی نی هم قاطی کرده بود چنان وول می خورد که اعصابم داغون شده بود

احساس می کردم داره شنا می کنه! اونهم شنای قورباغه!!!!!

خلاصه پنج شنبه و جمعه هیجان انگیزی داشتیم

تا حدودی جابجا شدیم ولی هنوز خرده کاری داریم...دیروز هم از صبح مشغول جمع و جور کردن بودم تا موقعی که زلزله اومد!

نمی دونم چرا من بیشتر از لرزش صدا شنیدم!

همه جای خونه صدا می داد و آرمان هم خواب بود  اصلا انگار نه انگار با  صدای داد من بیدار شد اون موقع هم شک داشتم که زلزله باشه  بعدش دیدیم نه بابا مثل اینکه واقعیت داشت!!!!!!

امروز صبح هم آرمان رفت کرمان فردا شب برمیگرده دیگه راحت شدم میرم خونه مامان اینا و لازم نیست تا 12 شب از ترس خوابم نبره تا آرمان برسه

----

امروز آقای مدیر صدام زد و گفت می شه یک سئوال خصوصی ازتون بپرسم؟

من: بفرمائید

آقای مدیر: شما احتمالا مرخصی طولانی مدت در پیش ندارید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من: با دهن باز نگاهش کردم (ببینید که اینا چقدر دقت می کنن روی آدم که کوچکترین تغییرات رو سریع می گیرن)

خیلیییییییییییی خجالت کشیدم ...

آقای مدیر: چون چندتا پروژه جدید داریم می خوام فشار کاری روی هر کس بالانس کنم و اینکه بدونم برنامه ات چیه می خوای برگردی سرکار یا اینکه نه خونه بمونی؟

من: می خوام بعد از مرخصی برگردم ولی اینکه شرکت قبول کنه یا نه مهمه

آقای مدیر: تو مرخصیتو بگیر و در دوران مرخصی یک قرارداد ساعتی باهات می بندیم روزی 2-3 ساعت بیای سرکار که هم تو خونه نمونی و هم کارتو از دست ندی و از نظر مالی هم به نفعته

ولی من فعلا قول صد در صد ندادم گفتم باید ببینم چی میشه می تونم یا نه ولی اگه مشکل خاصی نداشته باشم اینجوری برای منم خوبه که روزی 2-3 ساعت بیام سرکار

ولی خدایی خیلی خجالت کشیدم نمی دونم چرا دوست ندارم کسی بفهمه

ولی خب یکجورایی هم برام بد نشد اگه بشه که اینجوری بیام سرکار برای روحیه ام هم بهتره چون می دونم اگه خونه نشین بشم حتما سر از تیمارستان در میارم

تا بعد

 

  
نویسنده : ترنم ; ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ خرداد ،۱۳۸٦

يکشنبه ۲۰/۳/۸۶

سلام

دیروز رفتم سونوی ۴ بعدی ... با این سونو حرکات جنین هم دیده میشه...یک مانیتور بالای سرم روی تخت بود که خودم هم می دیدم...حدود بیست دقیقه طول کشید خیلییییییییییییی جالب بود اصلا برام باور کردنی نبود که این موجود در درون منه

کاملا واضح دیده می شد... آخرش گفت که یک دختر خانم سالمه و همه چیزش نرماله!

از تمام مراحل سونو ضبط کردن و روی یک سی دی بهم دادن و کلی هم ازش عکس گرفتن و یک عکس اختصاصی از صورتش هم جداگانه بهم دادن

از دیروز یکجوری هستم حالا که دیدمش انگار تازه باورم شده که یکی توی وجودمه کلی دستشو تکون می داد دستش رو گذاشته بود روی چشمش بعد گذاشت پشت سرش!

حالا اگه یکی بهم یاد بده عکساشو اینجا میزارم ...فقط یک جوانمرد می خوام که بهم یاد بدهااااااااااا

بعدش هم رفتم دکتر...گفت خدا رو شکر همه چی سالمه

------

ما کوچه بالایی خونه مامانم اینا یک خونه ۱۰۵ متری با قیمت مناسب اجاره کردیم و انشاالله آخر هفته اسباب کشی داریم

خونه خودمون رو هم دادیم اجاره

آدرس خونه جدیدمون اینه: قلهک- پلاک ۹!!!!!!!

------

برای اسم نی نی هم جنگ جهانی راه افتاده

من آمی تیس رو پیشنهاد دادم به معنی یک نوع یاقوت سرخ کمیاب است و اسم زن کوروش کبیر بوده آرمان هم موافقه ولیییییییییییییییی

مامان و بابا و ترانه و تبسم هر کدوم یک چیزی می گن و هیچ کس هم این وسط کوتاه نمیاد

مامان شدیدا روی کیانا پافشاری می کنه چون اسم دختر تبسم کیمیا است و می خواد اسمشون بهم بیاد! و از الان هم دختر منو برای کیان (پسر تبسم) در نظر گرفته هر چند من به شدت مخالفم چون اختلاف سنیشون ده ساله!

خیلی جالب شده همه منتظرن که یکی یک اسم پیشنهاد کنه و بقیه بزنن توی حالش یک جورایی رو کم کنی شده!

ولی من کوتاه نمیام از همین جا اعلام می کنم که:

۱- اسمش رو می زارم آمی تیس خانم تاکید می کنم خانم

۲- تحت هیچ شرایطی شوهرش نمی دم پس لطفا کسی فکرهای خبیثانه نداشته باشه 

۳- بعد از اینکه دیپلمش رو گرفت می فرستمش بلاد کفر که توی این مملکت نمونه

-----

لطفا اسم پیشنهاد بدین

  
نویسنده : ترنم ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ خرداد ،۱۳۸٦

سه شنبه ۸/۳/۸۵

سلام

من زنده مااااااااااااااااااااااااا

ما یک هفته است که شدید درگیر کارهای مقدماتی ایزو بودیم. روز شنبه و یکشنبه برنامه ممیزی داشتیم و بلاخره گواهینامه ایزو رو گرفتیم!

البته به نظر من اون موسسه ای که به ما گواهینامه داده رو باید آتیشش زد!!!!

----

هنوز قراردادهای ما رو ندادن! و من یک کمی نگرانم البته هنوز شکمم اینقدر قلمبه نشده که از روی مانتو معلوم باشه ولی خوشبختانه چیزی که زیاده فضول!

پنچ شنبه رفتم پارچه خریدم دادم به خیاطم که برام مانتو بدوزه این خیاطی بوده که لباس نامزدی و عروسی منو هم دوخته و عکسامو به عنوان نمونه کار زده به دیوارش و گفت عکس مانتو تو و بعدش هم بچه اتو می زنم کنارش که سیر زندگیت رو کامل داشته باشم!

امروز هم وقت پرو دارم

روز شنبه با کلی جنگ و دعوا تونستم خونه رو تحویل بگیریم...مستاجر تخیله نمی کرد و آخرش به زورررررررررررر خونه رو به ما تحویل داد! جالب این بود که نزدیک به سه ماه بود که قراردادش تموم شده بود و مالک هم بهش گفته بود که تخلیه کنه چون می خواد خونه رو بفروشه!

بعدش رفتیم متر زدیم و با اتوکد نقشه کشیدیم معلوم شد که برای اتاق خوابها مشکل کمبود جا داریم ولی از اونجایی که آرمان داره کارشو عوض می کنه و محل کار جدید نزدیک خونه مامانم اینا است و ماموریتهاش زیاده و با به دنیا اومدن نی نی من احتیاج به کمک یکی دارم فعلا تصمیم گرفتیم حوالی خونه مامانم اینا جایی رو اجاره کنیم و خونه خودمون رو هم بدیم اجاره

توکل بخدا

برامون دعا کنید

  
نویسنده : ترنم ; ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ خرداد ،۱۳۸٦

شنبه ۲۹/۲/۸۶

سلام

جواب آزمایشاتم رو گرفتم خدا رو شکر نی نی سالمه

برای ۱۹ خرداد میرم سونوگرافی البته دکتر گفت سه بعدی نیست ولی خیلی دقیقه

کبد و کلیه و قلب و مغز و حتی شکل جمجمه رو می شه دید و از همه هیجان انگیزتر آقا یا خانم بودنش!

فعلا که من و آرمان سر اسمش با هم در حال جنگیم

این هفته خونه رو تحویل می گیریم و باید ۴۰ میلیون دیگه بدیم و فعلا فقط ده میلیونشو جور کردیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!

هنوز هم گلاب به روتون تهوع دارم از نوع شدیدش!

از همه دوستان که تبریک گفتن ممنونم انشاالله که همتون صاحبخونه بشین

در ضمن ما متری ۱۴۵۰ تومن خونه رو خریدیم اون منطقه نوساز تا ۱۸۵۰هم هست!

  
نویسنده : ترنم ; ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸٦

شنبه ۲۲/۲/۸۶

سلام

مطابق معمول خیلی سرم شلوغه ولی دلم طاقت نیاورد و خواستم یک چیزهایی رو اینجا بنویسم

ما دیرزو بعدازظهر یک خونه قولنامه کردیم! یک آپارتمان 75 متری توی یک منطقه سرسبز پونک…. چهار طبقه دو واحدی است و آپارتمان ما طبقه سومه و نسبتا قیمتش مناسبه و سه سال ساخته

پارکینگ و انباری و یک تراس کوچولو و دو تا کمد فوق الهادهههههههههههه بزرگ داره تمام چیزهایی که در این مدت  توی خونه فعلیمون نداشتیم

سالنش خیلی بزرگه و آشپزخونه خوبی هم داره فقط اطاق  خوابهاش یک کمی کوچیکه  یعنی توی یک اتاقش سرویس خوابم که به زور جا میشه و اون یکی اتاقش هم برای نی نی باید یک تخت و کمد کوچیک بخرم

البته ما برنامه مون اینکه حداکثر دو سال اینجا بشینیم حالا ببینیم خدا چی می خواد

دیروز اصلا راضی نبودم که بریم برای قولنامه....همش می گفتم اتاقهاش کوچیکه ... خیلی دلم گرفته بود ... توی بنگاه دلم می خواست یک جوری بشه بهم بخوره بعدش هم با آرمان کلی دعوا کردم گفتم من اینجا دو سال و نیم سختی کشیدم به امید اینکه خونه بخریم حالا هم که خونه خریدیم اینجوری.....اتاقهاش کوچیکه

آخرش هم کلی گریه کردم و رفتم توی اتاق درو بستم آرمان کلی در زد تا در رو براش باز کردم یک کمی داد کشید که چرا اینجوری می کنی بعدش هم گفت لعنتی من هر کاری می کنم تو یک کم خوشحال بشی نمی تونم آخه بگو چیکار کنم تو یک کمی بخندی

خیلی دلم براش سوخت از خودم هم خیلی ناراحت بودم ولی نمی دونم چرا تازگیها اینجوری شدم اشکام منتظرن که با کوچکترین بهانه ای بریزن پائین

البته توی یک کتابی خوندم که تغییرات هورمونی در این سن بارداری باعث عصبی شدن و زودرنجی میشه نمی دونم به خاطر تغییرات هورمونی است یا نه

از خودم خیلی عصابینم خیلی ناشکر شدم

الان دوستم که همزمان با من ازدواج کرده یکساله که تحت درمانه و کارشون به جراحی هم کشیده ولی بازم نمی تونن بچه دار بشن دکتر گفته بعد از عمل هم 50% احتمال داره بچه دار بشین

اونوقت من با دو سه ماه که زیر نظر دکتر بودم بدون دردسر باردار شدم حالا درسته دارو مصرف می کردم ولی در حدی نبود که آزار دهنده باشه بیشتر مشکلم از قبل بود

حالا هم توی این آشفته بازار تونستیم یک آپارتمان آبرومند بخریم که حداقلهای یک زندگی راحت رو داشته باشه آرمان هم هزار بار بهم گفته اگه خوشت نیومد رهنش میدیم و هر جای تو خواستی اجاره می کنیم اگه هم خواستی اینجا رو چنان برات درست می کنم که انگار خونه نوسازه

چرا من اینجوری شدم؟؟؟؟

خدا هر بلایی به سرم بیاره حقمه

آخه یک آدم چقدر می تونه ناشکر باشه

ما دقیقا دو سال و نه ماه پیش ازدواج کردیم بعد از عروسی تنها چیزی داشتیم یک ماشین بود و سه میلیون و نیم قرض و دو میلیون که پول پیش خونه داده بودیم ظرف یکسال بدهی هامون رو دادیم و تونستیم کلی پس انداز کنیم الان هم خونه ای داریم می خریم خوشبختانه حتی هزار تومن محتاج کسی نشدیم

البته آرمان حدود 15-20 میلیون پولش دستش نیست و ممکنه چند ماه طول بکشه که وصول بشه برای همین هم مجبور شدیم یک وام ده میلیونی از یکجا بگیریم و دوست آرمان هم 3-4 تومن بهمون قرض بده تا چکها پاس بشه و 2-3 ماهه پولشو برگردونیم البته آرمان تا بحال  خیلی به این دوستش کمک کرده و موقعی که می خواست خونه بخره کلی بهش کمک کرد اونهم می خواد جبران کنه

خیلی بهمون فشار نمیاد

فقط من از دست خودم خیلی ناراحت و عصبیم....راستش از روی آرمان هم خجالت می کشم ولی نمی دونم چرا دست خودم نیست و اینقدر زر زرو شدم

-----------------

امروز رفتم آزمایشگاه برای یکسری آزمایشهای سلامت جنین.... یک آزمایشگاه رو دکترم معرفی کرده بود و یک آزمایش خون ازم گرفتن که 43700 هزینه اش شد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

پس فردا جوابش آماده است یک کمی ته دلم نگرانم ولی خوب اگه به امید خدا نتیجه اش خوب باشه خیال آدم راحتتره

یکماه دیگه هم باید برم سونوگرافی سه بعدی ببینم این نی نی بلاخره آقا نی نیه یا خانم نی نی

آرمان که توی خیابون همش چشمش دنبال خانم نی نی هاست

من خودم هم دخمل بیشتر دوست دارم ولی فکر می کنم توی این مملکت پسرها مشکلاتشون کمتره

فقط برام دعا کنید هر چی هست سالم و صالح باشه

برام دعا کنید یک کمی عاقل بشم

-----------

امروز اضافه شده:

بچه ها ممنونم از راهنمائی هاتون....من فقط برای تعیین جنسیت نمی خوام سونوگرافی انجام بدم اینجور که دکترم می گفت این نوع سونوگرافی خیلی دقیق هست و بیشتر برای اطمینان از سلامت جنین انجام میدن

بازم ممنونم فردا برم دکتر بیشتر ازش می پرسم

  
نویسنده : ترنم ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦

يکشنبه ۹/۲/۸۶

سلام

دیروز رفتم دکتر...با دستگاه سونی کیت (نمی دونم درست نوشتم یا نه؟) صدای قلب نی نی رو شنیدم!!!!

اولش دکتر گفت احتمال داره الان با این دستگاه شنیده نشه ولی حالا تلاش خودمون رو می کنیم

بعد صدای قلبشو شنیدم!!! تند تند میزد...تصور اینکه الان یکی داره توی وجود تو زندگی می کنه یک کمی غیر قابل قبوله

ولی اینجاست که آدم به قدرت خدا پی می بره

 

برای خونه هم تصمیم گرفتیم که یک واحد کوچیکتر به اندازه پولمون بخریم  و رهنش بدیم و خودمون نزدیک به خونه مامانم اینا یک جای رو رهن کنیم چون هر جور حساب کردیم نزدیک به مامانم اینا نمی تونیم جایی رو بخریم و اینجوری هم پولمون از بین نمی ره و بعد از به دنیا اومدن نی نی هم به مامانم نزدیکتر باشم بهتره

البته قصد ندارم نی نی رو پیش مامانم بذارم برم سرکار و به مهد هم نمی تونم اطمینان کنم...تصمیم دارم براش پرستار بگیرم و فکر کردم که بهتره به مامانم نزدیکتر باشم که نی نی رو بذارم خونشون و پرستار رو بفرستم اونجا

اینجوری هم خیالم راحتره که مامان و ترانه مواظبشن و هم اینکه مسئولیت نی نی به دوش مامانم نیست

فقط برام دعا کنید زودتر خونه مناسب بخریم و جای مناسبی رو هم رهن کنیم که من از این استرس خلاص بشم

البته بازم می گم خدایا هر جور خودت صلاح می دونی نمی خوام روی چیزی پافشاری کنم که بعدا بفهمم که اشتباه کردم همه چی رو می سپرم به خدا

آرمان هم شدیدا درگیر کارهای شرکت شده... این شبها زودتر از 9 شب خونه نمیاد و اون موقع هم که نمی شه رفت دنبال خونه

از بدشانسی ما مدیرعامل قبلیشون یک اختلاس درست و حسابی کرد و برکنارش کردن و مدیرعامل جدید با این ذهنیت اومده که احتمالا کل مدیر پروژه ها هم دستشون با

مدیر عامل توی یک کاسه بوده و بابت همه چی توضیح می خواد اونهم خیلی کامل و مفصل .

آرمان هم خیلی نگرانه از اونجایی که هر مدیر جدیدی که میاد تیم خودشو میاره از این می ترسه که بعد از چند ماه شرایطی پشی بیاد که کارشو از دست بده

منم نگرانم.....بازم توکل بخدا

 

چهارشنبه حسابی با مدیر جونم اره دادم تیشه گرفتم

اون روز عصر همه نیروهایی بخش ما رفتن ولی من حسب الامر دستور آقای مدیر مجبور شدم بمونم وقتی هم که داشتم می رفتم بهم گفت شماها میرین من باید تا 7 شب اینجا بمونم کار کنم و......

منم گفتم خب هر موقع منم سرپرست شدم تا هفت شب می مونم کار می کنم!

بعد اومدم بیرون و چند دقیقه ای معطل آژانس شدم که یک مرتبه دیدم مدیر خوشگل و دلبرم داره قدم زنان میره منزل!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اونهم ساعت 5!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خدایا این اعتماد به نفسش منو کشته!!!!!!!!!!!!!!!!

  
نویسنده : ترنم ; ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ اردیبهشت ،۱۳۸٦

سه شنبه ۴/۲/۸۶

سلام

اگه خواستین کسی رو نفرین کنید که از به دنیا اومدنش پشیمون بشه دعا کنید بیاد توی شرکت ما و جای من استخدام بشه

از صبح که وارد این محیط میشی فقط یک عده رو می بینی که پیاده روی صبحشون رو میارن روی اعصاب تو

نمی دونم کدوم از خدا بیخبری این سیستم مسخره رو پیشنهاد داده که همه کارکنان توی یک سالن باشن و جوری میزها رو بچینن که هر طرف که روتو برمیگردونی چندین جفت چشم فضول!!!!! رو ببینی

حداقل یک پارتیشن الکی هم نزدن که دلت خوش باشه که قیافه بعضی ها رو نمی بینی

ساختمون قبلی هر بار به سر و صدا یا مشکلات دیگه اعتراض می شد می گفتن میریم ساختمان جدید جامون زیاده همه چی حل میشه غافل از اینکه ما ها ماشاالله ماشاالله چیزی به نام حریم خصوصی برای کسی قائل نیستم

چند نفر از خانمها با اون صدای زیرشون دارن می خندن و میرن توی اعصابت

یکی داره با همکارش بلند بلند صحبت می کنه بابا شما ها فاصله تون یک متر هم نیست یک کم آرومتر

یکی داره تلفنی با رئیسش حرف می زنه و چنان بلند حرف می زنه که همین جوری هم رئیسش صداش رو می شنوه

یکی موبایلشو با یک صدای زنگ مسخره ول می کنه روی میزش میزاره میره یکی هم بهش زنگ میزنه و انقدر گوشی رو نگه می داره که اعصاب ماها کاملا ریز ریز بشه آخرش مخابرات عصبانی میشه قطع می کنه

یکی از اون ور آبدارچی رو صدا می کنه

صدای زنگ تلفنهای داخلی و خارجی و موبایل هم که غوغا می کنه

حالا این وسط رئیست هم چند دقیقه یکبار به داخلیت زنگ می زنه و هر بار یک نقشه و یک مدرک می خواد

یا یک چیزی ازت می پرسه تو جوابشو میدی بعد با جدیت تمام میگه نه تو اشتباه می کنی هر چی قسم و آیه می خوری که بابا این مدرک جلوی منه دارم با دوتا چشمام اینو می بینم قبول نمی کنه اونوقت باید زونگنها رو کول کنی ببری خدمتشون که با اون چشمهای باباقوریش ببینه باور کنه و اونوقت یک ذره هم شرمنده نشه و با اعتماد نفس بگه اهان شما اینجوری محاسبه کردین!(حالا چه ربطی به نوع محاسبه داره الله و اعلم)

تنها شانسی که آوردی میزت کنار پنجره است که حداقل توی این آشفته بازار اکسیژن کم نیاری از بیرون اینقدر سروصدای ماشینها و آژیر دزدگیرها میاد یا اینکه تعویض روغنی روبروی شرکت با یکی دعواش میشه و شروع میکنه به دادن یکسری فحش آب نکشیده که تا بحال نشنیدی آخرش ترجیح میدی در هوای دم کرده سالن خفه بشی تا اینکه اینقدر سروصدای بیرون رو تحمل کنی

تصمیم می گیری هدفون رو بذاری به گوشت که حداقل آهنگی که دوست داری بشنوی هر چند دقیقه یکبار یکی صدات میزنه که مجبور میشی عطای اون هم به لقاش ببخشی

واقعا توی این همه آلودگی صوتی و تصویری کار کردن زجر آور نیست؟؟؟؟؟

-----

دندون لعنتی هنوز درد می کنه

پریشب یک سر رفتم اون دنیا و با اجدادم ملاقا داشتم و برگشتم از درد اینقدر گریه کردم که ساعت یک نیمه شب آرمان منو برد درمانگاه و بدون بی حسی پانسمان دندونم رو باز کرد و کانالهاشو تمیز کرد و شستشو داد و دوباره پانسمان کرد

از درد اینقدر گریه کردم که نفسم بند آومده بود از یکطرف هم تازگیها به بوی بعضی از آدمها حساس شدم دکتره بهم نزدیک میشد تهوع می گرفتم!

می تونید تصور کنید چه شب هیجان انگیزی داشتم

 

------

دیروز رئسم نبود بعد از ظهر گلاب به روتون چند دقیقه رفتم دستشوئی که در همین فاصله کوتاه سه بار بهم زنگ زده بود بعدش هم به موبایل همکارم زنگ زده بود با عصبانیت پرسیده بود خانم فلانی کجاست؟؟؟ گوشی رو گرفتم مهلت نداد بگم کجا بودم گفت سریع یک چیزی رو تعدادشو براش در بیارم بهش خبر بدم

پنج دقیقه بعد که بهش زنگ زدم گفت من نمی تونم صحبت کنم جلسه هستم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

آخرش من یک روز آتیشش می زنم با بیل مکانیکی خاموشش می کنم

---

آنا جون

من شرکت نفت کار نمی کنم و مهمتر از اون که منشی هم نیستم!!!!!! بنابراین نمی دونم تکلیف رسمی شدن منشی های شرکت نفت چی شد!

  
نویسنده : ترنم ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ اردیبهشت ،۱۳۸٦

← صفحه بعد